۱۳۹۷ مرداد ۱۴, یکشنبه

بذارید سعی کنم یه چیزی رو بگم

من از سه سال پیش که کار می‌کنم با مفهوم همکار آشنا شدم. چیز عجیبیه. یه سری آدم که ممکنه هیچوقت دوستات نشن، رابطه‌ی خاصی باهاشون نداشته باشی، ولی بیشتر از دوسپسر/دوسدختر یا دوستای نزدیکت باهاشون معاشرت می‌کنی. هفت هشت ساعت توی روز پیش‌شونی و اونا بیشتر از همه چهره‌ت رو می‌بینن. به نظرم اخلاق و قیافه‌ی صبحت رو هم از همه بهتر می‌شناسن. اینکه غذاخوردنت چجوریه. حرفت زدن جدی و شوخیت چجوریه. آره، ممکنه هیچوقت توی مستی ندیده باشن‌ت، تو سفر یا با پیژامه. ولی اون یه مدل دیگه از نزدیکیه. من دیگه طبقه براش نمی‌ذارم. بگم طبقه‌ی اول دوستای پیژامه‌‌ای و طبقه‌ی دوم فلان‌ها و طبقه‌ی مثلا سوم همکارا و بلا بلا. همکار می‌تونه قد دوست صمیمی نزدیک باشه. هر روز دیدن چیز کمی نیست. و من گاهی این نیاز رو توی خودم حس کردم که دوست دارم از یه تردیدم، کاملاً با میل شخصی با همکارم حرف بزنم تا شرایط عوض بشه، بهتر بشه یا هرچی؛ ولی هیچوقت همون رو پیش دوست خیلی صمیمیم نگم. چون موضوع من با همکارم با موضوعات اینور فرق می‌کنه. دوست نزدیک لزوماً همه‌چیز آدمو نمی‌دونه، با تمام نزدیکی و صفایی که بین‌تونه و به نظر بی‌مثاله. شاید من واقعن تو یه شرایطی از پیچیدگی ذهنم برا همکارم بگم و بخوام بدونم اون چی می‌گه و فکر کنم اگه همونو به دوستم بگم، ازم یه بکگراند داره که نمی‌ذاره چیزهارو تفکیک کنه.
یکی از همکارای مورد علاقه‌م امروز از ذفتر رفت و وقتی بغلش کردم فکر کردم دیدم می‌تونم بهش بگم ببین بیرون قرار بذاریم یا بیام خونه‌ت و بیا خونه‌م و خیال کنم بابا چیزی نشده که. ولی حتی اگه اینا بین‌مون باشه، درحالیه تاحالا نداشتیم‌شون، من اون چیزی که باهاش داشتم رو از دست دادم و اینه که تلخه. مثل وقتی که دوستپسر سابقت که هنوزم درگیرشی بشه همکارت. حالا هر روز پیش همدیگه‌این. ولی خب؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر